۱۳۹۵ تیر ۲۱, دوشنبه

اما چی از مرگ سنگین تر ؟

وقتی رسیدم ولیعصر بابا زنگ زد . می خواست بیاید . حالا ؟ گفت چی شد ؟ اگر دل و دماغ داشتم می گفتم هر کاری کردیم زنده نشد . ها ها ها ! من بیمزه ترینم . 
نگفتم . حالم گرفته بود . هوا گرم . 
هفتاد و دو سالش بود . اما کی می دانست ؟ انگار پیر نمی شد کیارستمی . برای همین حالم گرفته بود . اگر می دانستیم این همه عصبانی نمی شدیم . انگار بهمان دروغ گفته بودند . آن عکس های لعنتی بیمارستان بود که بهمان می گفت پیر شده . جدی جدی پیر شده . 
داشتم می رفتم . یک کم این و پا و آن پا کردم  و چه اشتباهی . جنازه را آوردند بیرون . لعنتی .  شروع کردند به لااله الله . غریب و تلخ  . من با جنازه رفتم چون باید می رفتم سر کار و راهم از همان سمتی بود که جنازه می رفت روی دست ها و صداها . دلم نمی خواست بروم . می خواستم تصعید شوم از سنگینی لااله الله و گرما . 

صندلی ها منتظرم بودند . کارت بهداشت منتظرم بود . لبخند های الکی ِ چی میل دارید ؟ نه لیمو نعنا نداریم . لیمو رزماری نداریم . کوفت هم نداریم . چه اهمیتی دارد چی داریم وقتی دیگر کیارستمی را نداریم . هیچ روزی به اندازهء امروز و این لحظه از بیهودگی زندگی بدم نمی آمد .