۱۳۹۸ فروردین ۱۷, شنبه

پسر ! اینا دست از سر گوگوش چهل سال پیش بر نمی دارن!

هر سال همین است. برای همین تلویزیون را خاموش می کنم. نه چون فرهیحته ام. چون حقیقتا به اندازهء تمام زندگی مان ابی گوش ندادیم؟ خیلی بی سلیقه گی نیست که زیر نویس برنامه های عید اخبار بدبختی و خاک بر سری مان باشد؟ تا کی باید شرلوک هلمز را هر روز ساعت چهار بعد از ظهر اول تا سیزدهم فروردین ببینیم؟ از کی تصمیم گرفتند لحظهء سال تحویل را به صورت مستقیم از کربلا پخش کنند؟ تلویزیون را خاموش می کنم و می روم جلوی پنجره و به باران نگاه می کنم. 
باران روز پنجم سال نود و هشت. که اشتباهی نوشتم نود و هفت و پسر! چه زود میگذره! 
وقتی به باران نگاه می کردم یادم افتاد که دوستم چند وقت پیش ازم پرسیده بود که هنوز حشر خارج رفتن دارم یا نه؟ خیلی به نظرم سوال غیر محترمانه ای آمده بود. من حشر خارج رفتن نداشتم. حشر بیشتر خواندن و بیشتر دانستن داشتم. کسی این ها را بیشتر از او نمی دانست. هزار بار در این باره حرف زده بودم. که احساس می کنم جلو نمی روم و و راکدم و دیده نمی شوم و چی و چی. شاید جای دیگری هم آسمان همین رنگی بود و چیزی درون من راکد بود و داشت می پوسید که باید تغییرش می دادم یا هر چی. اما دلم می خواست تجربه کنم. بروم ببینم دنیا چه شکلی ست. حتی اگر درست شبیه بلوار شهرزاد باشد. 

بابت تمام حرف هایی که باهاش زده بودم متاسف شدم. گفتم نه . آره. شاید. تمام جواب هایی که می شد به هر سوالی داد. اما نمی خواستم بیشتر درباره اش بگویم. کسی داشت این حرف را می زد که ایران نبود. مهم هم نبود که نیست یا هست یا چی. یا مهم بود؟ لابد بود. این که کجای دنیا ایستاده باشی و چی بگویی مهم است. نیست؟
کسی که همیشه معذبم می کرد. من این را هشت روز بعدش می فهمم! پسر! من جلو ِ این دختره چه اذیتم! بعد این همه سال فهمیده بودم. بس که کودنم.

باران هیچ شبیه روزی نبود که این حرف ها را می زدیم. بعد از ظهر ِزیر پل کریم خان. چرا یادش افتاده بودم؟ 
باران شبیه بعد از ظهرِ پنجم فروردین نود و هشت بود. من از پنجره بیرون را نگاه می کردم و خانه ساکت و خالی بود. داشتم سعی می کردم خاطرات بد آزاردهندهء آدم های زندگیم را فراموش کنم. 
که سخت نبود. 
سال بی آزاری برای همگی مان باشد. آمین.

۱۳۹۸ فروردین ۱۵, پنجشنبه

یک دو سه! امتحان می کنیم!

یک ساعت و چهل و چهار دقیقه از لحظهء تحویل سال نود و هشت گذشته است. شد یک ساعت و چهل و پنج دقیقه. سلام سال نو!

۱۳۹۸ فروردین ۵, دوشنبه

۱۳۹۷ اسفند ۱۵, چهارشنبه


Mahmoud Badrfar

۱۳۹۷ اسفند ۲, پنجشنبه

مطلقا هیچ کاری

از پنجره بیرون را نگاه می کنم که باران می بارد یا نه یا چی؟ زمین خشک را می بینم با دختر بچه ای که توی حیاط راه می رود به سمت رمپ پارکینگ. با پالتوی قرمز و کیف صورتی بزرگش. کیفش زیادی سنگین است. این را می شود از راه رفتنش فهمید. اما بی خیال است. کیفش را کشان کشان و بی خیال می برد. و مقتعه اش خاکستری ست
هیچ کس با مقنعه قشنگ نیست. شاید فقط هدیه تهرانی. من باید بروم دانشگاه. مقنعه ام را سرم می کنم و صورتم مثل تربچه می زند بیرون. همان وقت است که می فهمم فقط هدیه تهرانی. همین و بس. باقی مان تربچه ایم. لپ های مان توی سرما گل می اندازند و اشتباه محض است اگر فکر کنید بامزه می شویم. تربچه تر می شویم. همین. 
اما باکیم نیست. کسی به تربچه ای که توی ایستگاه اتوبوس سیدخندان منتظر نشسته و هدفونش را گذاشته توی گوشش و به هیچی گوش می کند کاری ندارد. 
من یادم نمی آید توی دانشگاه مقنعه پوشیده باشم. اما شنیدم قانون عوض شده و فلان و راهم نمی دهند. می روم می بینم هیچ قانون عوض نشده. کیف می کنم. حالا شما می گویی درد من مقنعه است؟ که باید بگویم بعله هست. خیلی هم هست. 

مدرکم را نگاه می کنم. سیزده و چهل و دو. صاحب عکس فوق با معدل سیزده و چهل و دو فارغ التحصیل شده. صاحب عکس فوق سه بار درس تنظیم خانواده را افتاده. سه بار تاریخ امامت را امتحان داده. هر چیزی را که فکر کنی سه بار. صاحب عکس فوق با مقنعه عکس گرفته با این که توی تمام سال های تحصیلش مقنعه سرش نکرده و چیزی برای بالیدن ندارد. پووف. 
حالا شما می گویی درد من مقنعه است؟ نه والا. حد اقل می شد مقنعه ام را با سنجاق قفلی سفت نکرده باشم وقت عکس گرفتن. می شد عکس دیگری را برای الصاق به مدرک فارغ التحصیلیم انتخاب کنم. می شود دردم این باشد که. نمی شود؟ 
برای این که دردم این باشد دیر شده. مدرکم مهر خورده و امضا شده و توی پاکت است و من دیگر این جا کاری ندارم.

تشکر می کنم و از اتاق گرم و دم کردهء امور فارغ التحصیلان می آیم بیرون. باد سردی می وزد و شال آبی دختری روی نیمکت ته حیاط تکان می خورد. 

۱۳۹۷ دی ۲۸, جمعه

« شاید بجوشد شعر » *

فکر می کنم هوا ابری ست یا نیست یا چی؟ شک دارم که ابری باشد برای همین نمی روم پرده را کنار بزنم. گوشیم را نگاه می کنم. هوا صاف است و از ساعت سه نیمه شب کم کم ابری می شود. فردا تا شب آسمان ابری ست. و نه بیشتر. 
بعد دیدم کابل دارد برف می بارد. . کمی به بارش برف توی گوشیم خیره شدم شنبه و یکشنبه هم آسمان کابل برفی بود. گوشیم را خاموش کردم و گذاشتم زیر بالشم.
وقتی به آسمان برفی کابل خیره شده بودم، یادم افتاد خیلی وقت است تمام راه ها که می روم به بن بست می رسد. افسوس نخوردم. فقط فهمیدم. شاید مثل اسکارلت فردا بهش فکر کنم و افسوس بخورم. یا اصلا هیچ وقت. حالا ساعت یازده شب بود و من تصمیم گرفته بودم « ابر شلوار پوش »ِ مایاکوفسکی را بخوانم. چند روز پیش فهمیده بودم چقدر به شعر نیاز دارم. با این که خواندن شعر اندوهگینم می کند و اندوه آخرین چیزی بود که این روزها باید دچارش می شدم. همان شب هم کمی « افسانه »ء نیما را خواندم. اندوهگین نشدم. چی می شود که یکی می شود نیما و من این جور؟ انقدر الکن. پووف. 
اما این فکر هم اندوهگینم نکرد. بهر حال از نیما هزار تا نبود که انتظار داشته باشم من یکی از آن هزار تا باشم. یکی بود و چرا باید آن یکی من می بودم؟ 

اما مایاکوفسکی نخواندم. فردا می خوانم. یا شاید هیچ وقت. گوشیم را از زیر بالش در اوردم. روشنش کردم و به برفی ِ آسمان کابل خیره شد. 


* عنوان نوشته قسمتی از شعر مایاکوفسکی به ترجمهء م.کاشیگر

۱۳۹۷ دی ۱۱, سه‌شنبه

Fear Devours Everything !

ساعت نه و چهارده دقیقهء یک ژانویهء دوهزار و نوزده. فکر می کنم آیا نباید زندگیم را از اول سال شروع کنم؟، تصمیم های بزرگ بگیرم، بنویسم توی دفترچه ام و وقت محقق شدن شان یک تیک قرمز کنارشان بزنم تا روز یک ژانویهء دوهزار و بیست با دیدن تیک های قرمز حال بهتری داشته باشم؟ بهتر از ساعت نه و چهارده دقیقه که هیچ فکری حالم را بهتر نمی کند. 

هوا افتابی بود و یک باریکهء کوتاه نور افتاده بود روی لحاف قرمزم. و من خسته تر بودم از همیشهء زندگیم و تنها تر. و خیلی ترسیده بودم. خیلی زیاد. دوباره به گوشیم نگاه کردم. ساعت نه و چهل و هشت دقیقه. سی و چهار دقیقه بود که انگشتانم را توی کف دستم منقبض کرده بودم. هوا شناسی آسمانی آفتابی را برای تهران پیش بینی می کرد. همراه اول می گفت اینترنتم تمام شده و به صورت خودکار تمدید شده و فلان. تور آنتالیا، پوره برگر، کوفت. 

تا ساعت ده و بیست دقیقه توی تختم ماندم. اما رویای بزرگی از خاطرم نگذشت. نه حتی رویای کوچکی. هیچ. دفترچه ای هم نداشتم که رویاهایم را بنویسم. 
دو هزار و نوزده را این جوری شروع می کردم. خالی، بی رویا، چای کیسه ای و اخبار الجزیره.