۱۳۹۸ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

زشت و بیکارم. این داستان تمام روزهای کاری سال نود و هشت من است.

اپ ایسنتاگرامم را از روی گوشیم پاک می کنم. واقعا نمی خواهم وقتی از خواب بیدار می شوم، اولین کارم این باشد که اینستاگرامم را چک کنم. و چون بیکارم و دلیلی برای پیاده شدن از تخت ندارم، این کار را چهل و هفت دقیقه کش بدهم. در حالیکه هیچ چیزی توی این دنیا برای من جالب نیست. جز براتیگان. 
چون اینستاگرام ندارم چهل و هفت دقیقه توی آینه به موهایم نگاه می کنم. موهایم از این بدتر نمی شد که باشد. زشت و طبقه طبقه. این تنها کاریست که از دست آرایشگر ها بر می آید. بعد با سشوار خرابی های به بار آمده را آن زیر ها قایم می کنند و پوش می دهند. با اولین حمام دیگر نمی توانی به آینه نگاه کنی! صورتم مثل خربزه از لای موهایم آمده بیرون. که شما فکر می کنید دارم اغراق می کنم . اما اصلا هم این طور نیست. ای کاش این طوری بود. و من طبق معمول داشتم بیهوده تلاش می کردم بامزه باشم و هی بیمزه تر می شدم. اما حالا زشت و بیمزه ام. 
اشتباهم این بود که فکر کرده بودم چون موهای نفیسه قشنگ است پس هر کس موهایش را کوتاه کرده آرایشگر خوبی بوده. اما نفیسه کلن قشنگ است. هر جور که نگاهش کنی. هر بار که نگاهش کنی. هر بلایی که سر موهایش بیاورد. کافیست تلاش کنی یک کم شبیهش باشی که می شوی دلقکی که حالا من هستم. پوووف.
بعد لخ لخ می روم دستشویی و چهل و هفت دقیقهء بعدی را توی توالت به هیچی فکر می کنم. 

بیکارم. اولین روز کاری سال نود و هشت بیکارم. باقیش هم. 

۱۳۹۸ فروردین ۱۹, دوشنبه

شما هم برعکس باش و کمتر زر بزن.

من اما برعکسم. هر چی بیشتر بخوانم، کمتر می نویسم، کمتر می سازم، کمتر می کشم. می نشینم یک گوشه ای خیره می شوم به دیوار. تنهایی، سومین روز عید. 
لال اصلا. چون وقتی ونه گات این جوری می گوید من چی دارم برای گفتن. فقط می توانم عید را تبریک بگویم و سوت بزنم و بروم. یا  مثلا کیارستمی. حیف شد واقعا. 

بیخود و الکی هم کم نیست. زیاد است. بیشتری ها بیخودند. فیک آدم های درست و حسابی اند. اما همین چند تا خوب، همین چند تا کوروساوا کفایت می کند برای همه مان. از آدم تا حالا.

۱۳۹۸ فروردین ۱۸, یکشنبه


James Nachtweh, West Bank ,2000 ,Palestinians Fighting The Israeli Army

۱۳۹۸ فروردین ۱۷, شنبه

پسر ! اینا دست از سر گوگوش چهل سال پیش بر نمی دارن!

هر سال همین است. برای همین تلویزیون را خاموش می کنم. نه چون فرهیحته ام. چون حقیقتا به اندازهء تمام زندگی مان ابی گوش ندادیم؟ خیلی بی سلیقه گی نیست که زیر نویس برنامه های عید اخبار بدبختی و خاک بر سری مان باشد؟ تا کی باید شرلوک هلمز را هر روز ساعت چهار بعد از ظهر اول تا سیزدهم فروردین ببینیم؟ از کی تصمیم گرفتند لحظهء سال تحویل را به صورت مستقیم از کربلا پخش کنند؟ تلویزیون را خاموش می کنم و می روم جلوی پنجره و به باران نگاه می کنم. 
باران روز پنجم سال نود و هشت. که اشتباهی نوشتم نود و هفت و پسر! چه زود میگذره! 
وقتی به باران نگاه می کردم یادم افتاد که دوستم چند وقت پیش ازم پرسیده بود که هنوز حشر خارج رفتن دارم یا نه؟ خیلی به نظرم سوال غیر محترمانه ای آمده بود. من حشر خارج رفتن نداشتم. حشر بیشتر خواندن و بیشتر دانستن داشتم. کسی این ها را بیشتر از او نمی دانست. هزار بار در این باره حرف زده بودم. که احساس می کنم جلو نمی روم و و راکدم و دیده نمی شوم و چی و چی. شاید جای دیگری هم آسمان همین رنگی بود و چیزی درون من راکد بود و داشت می پوسید که باید تغییرش می دادم یا هر چی. اما دلم می خواست تجربه کنم. بروم ببینم دنیا چه شکلی ست. حتی اگر درست شبیه بلوار شهرزاد باشد. 

بابت تمام حرف هایی که باهاش زده بودم متاسف شدم. گفتم نه . آره. شاید. تمام جواب هایی که می شد به هر سوالی داد. اما نمی خواستم بیشتر درباره اش بگویم. کسی داشت این حرف را می زد که ایران نبود. مهم هم نبود که نیست یا هست یا چی. یا مهم بود؟ لابد بود. این که کجای دنیا ایستاده باشی و چی بگویی مهم است. نیست؟
کسی که همیشه معذبم می کرد. من این را هشت روز بعدش می فهمم! پسر! من جلو ِ این دختره چه اذیتم! بعد این همه سال فهمیده بودم. بس که کودنم.

باران هیچ شبیه روزی نبود که این حرف ها را می زدیم. بعد از ظهر ِزیر پل کریم خان. چرا یادش افتاده بودم؟ 
باران شبیه بعد از ظهرِ پنجم فروردین نود و هشت بود. من از پنجره بیرون را نگاه می کردم و خانه ساکت و خالی بود. داشتم سعی می کردم خاطرات بد آزاردهندهء آدم های زندگیم را فراموش کنم. 
که سخت نبود. 
سال بی آزاری برای همگی مان باشد. آمین.

۱۳۹۸ فروردین ۱۵, پنجشنبه

یک دو سه! امتحان می کنیم!

یک ساعت و چهل و چهار دقیقه از لحظهء تحویل سال نود و هشت گذشته است. شد یک ساعت و چهل و پنج دقیقه. سلام سال نو!

۱۳۹۸ فروردین ۵, دوشنبه

۱۳۹۷ اسفند ۱۵, چهارشنبه


Mahmoud Badrfar