من اما برعکسم. هر چی بیشتر بخوانم، کمتر می نویسم، کمتر می سازم، کمتر می کشم. می نشینم یک گوشه ای خیره می شوم به دیوار. تنهایی، سومین روز عید.
لال اصلا. چون وقتی ونه گات این جوری می گوید من چی دارم برای گفتن. فقط می توانم عید را تبریک بگویم و سوت بزنم و بروم. یا مثلا کیارستمی. حیف شد واقعا.
بیخود و الکی هم کم نیست. زیاد است. بیشتری ها بیخودند. فیک آدم های درست و حسابی اند. اما همین چند تا خوب، همین چند تا کوروساوا کفایت می کند برای همه مان. از آدم تا حالا.