۱۳۹۸ فروردین ۲۲, پنجشنبه

فردا باید روی تردمیل راه بروم. این جوری بهترین خویشتن خویشم خواهم بود.

اما موضوع این نیست. از اول هم قرار نبوده همه بشویم کوروساوا یا هر چی. « باید تمرین کنیم. باید برای خویش بهترین خویشتنی را که در توان مان است بسازیم. » این را جایی خواندم. یک کم حالم را خوب کرد. نوشتمش روی یک استیکر زرد و چسباندمش کنار باقی شان. کنار دو تا استیکر زرد دیگر. و یک استیکر گرد که عکس کوه دارد و روش با خط خوش نوشته ام : « اینک باید همهء شکست ها به پیروزی منتهی شود. » که نشد. هیچ چیزی به هیچ چیزی منتهی نشد. هر شکستی برای خودش بود. شکست های بعدی هم. با این همه شب ها وقتی دارم کرم می زنم، به نوشته های استیکر های زردم نگاه می کنم. 
وقتی یک نوشته ای را زیاد بخوانی از معنا تهی می شود. مثلا بیشتر به کوه نگاه می کنم. که قشنگ است. یا به خطم. که خوش است. یا به هیچی. که هیچی ست. همین جوری که به « در انتهای اندوه پنجرهء بازی هست » نگاه می کنم دارم به هیچی نگاه می کنم. 
هنوز توی عیدم. می گذاشتند عید باشد تا ته فروردین. آن وقت بیخودی بودنم یک توجیهی داشت. حالا ندارد. پوووف واقعا!