من با گیاه خوارها مشکلی ندارم. یعنی اصلا چرا باید برایم مهم باشد کی چی می خورد؟ اما آن ها به گیاه خواری شان بسنده نمی کنند. تمام تلاش شان را می کنند تا دین شان را به خوردمان دهند. ما جایی زندگی می کنیم که به قدر کفایت دین به خوردمان داده اند و دیگر لبریز شدیم و جایی برای یوگا و استاد طاهری و گیاه خواری و فلان نداریم . می فهمید که چه می گویم؟ نه که بخواهم بگویم یوگا فلان. خیلی هم خوب. اما اگر یوگا هم کنم می نشینم توی اتاقم و ماستم را می خورم و درباره اش سخنرانی نمی کنم.
سایه از اساس دوست خوبی نبود. هزار تا دلیل برای این حرفم دارم. خیلی قلابی بود و این قلابی بودنش بدجوری توی ذوق می زند. گفتنش خیلی برایم سخت است. یک کم فهمیدنی ست. من از آدم هایی که وقتی می بینم شان می فهمم جلوی آینه ساعت ها خودشان را بالا و پایین کرده اند تا شده اند اینی که حالا رو به روی تان نشسته اند خوشم نمی آید. بعله همهء ما جلوی اینه هزار بار فلان. اما تهش آن لباس باید به تن مان بنشیند. این که لباس فلان بپوشیم صرفا که بگوییم خیلی می فهمیم در حالیکه کاملا معلوم است نمی فهمیم، همین ما را قلابی و بیمزه می کند. من چند روز پیش عکس یکی از دوستانم را دیدم توی نمایشگاهش که اورال پوشیده بود و یکی از بندهایش را باز کرده بود و همین جوری باز رهاش کرده بود. خیلی شلخته طور. در حالیکه شلخته نبود. کاملا معلوم بود که جلوی اینه ایستاده با اورالش و بندش را باز کرده ببیند چه جوری ست؟ بهش می آید؟ نمی آید؟ یا چی؟ شلخته ترش می کند که یعنی خیلی کول است و فلان؟ یا نه؟
همهء این ها توی ان عکس پیدا بود. و من برای معاشرت با آدم های فیک و الکی خیلی بی حوصله ام.
یعنی وقتی با یکی دوستم باید خیلی از من بلد تر باشد. خیلی فهمیده تر باشد. این که هنوز درگیر نوع لباس پوشیدنش باشد خیلی ابتدایی ست. حالا گیاه خواست بخورد هم بخورد. اما موقع سفارش غذا توی رستوران دربارهء گیاه خواری و فلان سخنرانی نکند.