صبح آسمان ابری ست. فقط کمی. ساعت نه و هجده دقیقه جمعه، بیست و هفت تیر از خواب بیدار می شوم. با خودم می گویم از امروز... باد می آید و ورق های روی میز را تکان می دهد. خبر ها را نمی خوانم. نمی دانم باید به چی و کی اعتماد کنم. یلدا نوشته چهارشنبه ها روز اعدام است. من با یلدا چندان دوستی نکرده ام. اما ازش خوشم می آید. از خودش و دوست پسرش نیما. بی آن که بدانم چرا. معاشرت ما به همین سوال های گاه و بی گاه ختم می شود. مگر فردا اعدام می شوند؟
نمی پرسم چرا چهارشنبه؟ پنجشنبه بهتر نیست؟ نمی پرسم چون هیچ روزی برای اعدام بهتر نیست. چون یلدا هم نمی داند. از کسی شنیده، جایی خوانده. همه مستاصلیم و نگران. نمی پرسم پس چرا دیروز دو نفر را اعدام کردند؟ فکر می کنم بگذار باقی هفته خیالش راحت باشد. اذان صبح هر چهارشنبه که گذشت یک نفس راحت بکشد.
بیدار که می شوم خبرها را نمی خوانم چون نمی خواهم بیش از این بدانم. خبر های بعد از آبان، برای باقی عمرم هم کافیست. اعدام، هفت تپه، بازجویی، اعتراف. بیش از این نمی توانم. می روم کنار پنجره و نگاه می کنم به تابلوی بیمهء ایران ساختمان آنسوی خیابان انقلاب. میان ساختمان های رو به رو، خط باریکی هست که می شود از میانش پل خیابان انقلاب را دید. نگاه می کنم به ماشین هایی که به سرعت می گذرند و به اتوبوس هایی که به آرامی می گذرند و بعد؟ بعدی ندارد. فقط نگاه می کنم و همین. قبل از ساعت ده و نیم باید پنجره را ببندم. این قانون اتاق من است. ساعت ده و نیم تا دوازده. وگرنه بوی کبابِ رستوران سر کوچه می پیچد توی اتاقم و چی توی این دنیا بدتر از بوی کبابِ اول صبح؟
ماه های آخر سی و چهار سالگیم را زندگی می کنم. شاید باید یک تتوی تازه بزنم؟ گلدان های تازه بخرم؟ یک سگ بیاورم؟ یا هیچ؟ مطلقا هیچ. همین هیچیِ کنار پنجرهء صبح های تابستان را زندگی کنم.
خانوم شما توی سی و چهار سالگی چه کردید؟ جنگ و صلح خواندم و باقیش را به خیابان انقلاب نگاه کردم. گله ای نیست. بیش از این در توانم نبود.