۱۳۹۶ تیر ۱۹, دوشنبه

کس شعر محض

دختره از این زندگی خراب کن ها بود . از این ها که ادعای فمنیست و فلان . اما رفته بود شده بود دست دختر یک مرد زن دار و برای ادمی مثل من چی بدتر از این ؟ این که یکی به خاک بر سریش ببالد . من اگر بشوم دوست دختر مرد زن دار که خاک بر سرم باد ، به کسی نمی گویم . این یکی اما می گفت . هر بی شعوری می فهمد این که بشوی دوست دختر مرد زن دار خیلی بیشعوری می خواهد ، جز این بیشعور که نمی فهمید و آن قدر شهوت بچه معروف داشت که تا فهمید صاحب بلاگ را می شناسم گفت که باهاش دوست شده . که خبر برسد به زنِ پسره . بلکه طلاق بگیرد . اما به کاهدون زده بود . من نه زنش را می شناختم ، نه هیچ . آمدم بگویم من سه ماه دیگر سی و دو ساله می شوم و دیگر از سن شهوت گشتن با بچه معروف هام گذشته . از اولش هم نداشتم چون بهر حال این چیزی نیست که همهء دنیا بهش علاقه داشته باشند جز آدم هایی مثل تو که مغزشان خیلی فندوقی ست .  یعنی بعضی ها شغل شان همین است . زن آدم معروف ها بودن . زن بزرگمهر حسین پور فلان گفت . زن بغما گلرویی فلان کرد . خودش هیچی ، زنش هیچی تر . 
شروع دوستی شان هم چیز دندان گیری نبود . شاید هم بلد نبود قشنگ تعریفش کند . قصه تعریف کردن بلدی می خواهد . هر کسی نمی تواند داستانش را جوری تعریف کند که دلنشین باشد حتی اگر دلنشین تر روز زندگیش بوده باشد . من گاهی شده وسط داستان های عاشقانه ام لال شده ام بس که به نظرم همه چیز پیش و پا افتاده و بیمزه و کشدار آمده در کلام . من که شب عاشقانه ام این همه قشنگ بود ، پس چی شد ؟ 
ملال . این چیزی بود که بود . 
با این همه وسط حرف هایش چیزی نگفتیم . یک ساعت چهل و پنج دقیقه بود که توی ترافیک بودیم و شک نداشتم همین مقدار یا بیشتر را هم توی ترافیک خواهیم ماند . چون عین هشت میلیون آدم ساکن تهران تصمیم گرفته بودند جمعه غروب خود را توی فشم بگذرانند. نه هیچ قبرستان دیگری . رادیو آنتن نمی داد ، اینترنت نداشتیم . آب نداشتیم ، جیش داشتیم و تا اولین رستوران کلی راه مانده بود . برای همین اجازه دادیم به غایت حرف بزند و بعد ناگهانی ساکت شود و یک کم بعدش اعتراف کند که خیلی حرف زده . و از ما بخواهد این ها را به هیچ کس نگوییم . که منظورش این بود به یکی بگوییم . به کی ؟ نه واقعا توی این دنیا برای کی مهم است که نویسنده بلاگ مورد علاقهء تو با کی دوست شده ؟ 
من کسی را نداشتم و تصمیم گرفتم این ها را با شما در میان بگذارم . چون شما تنها کسانی هستید که من را گوش می کنید و دمتان گرم .

این ها غیر مفید ترین اطلاعات من است . حتی از طلاق هومن سیدی و آزاده صمدی هم بی اهمیت تر است . حتی از به دنیا آمدن دختر مهدی ژولهء بی اهمیت هم بی اهمیت تر است . و من اگر جای شما بودم می نشستم جریان طلاق بهاره رهنما را می خواندم . ساعت یک و چهار دقیقهء نیمه شب است و من  نشسته ام به نوشتن این اراجیف .